خیلی وقته که با ترسهام روبرو شدم.وقتی آبی رو از دست دادم و بعد زنداییم رو فهمیدم درد داشتن تو استخوان ها چه معنی میده. ولی وقتی علائم بیماریت آغاز به نشون دادن خودت کرد، من معنی تک تک جملات دکتر فرانکل رو فهمیدم. تو به چشمهام زل زدی و من فهمیدم دیگه روحت برای همیشه مارو ترک کرده..وگرنه بهم بگو چرا فراموش کرده بودی من دخترتم؟ من دردارو شبیه به ستارههای توی آسمون قاپیدم و اون هارو شبیه به داروهای صورتی و سفیدت قورت دادم. من اونجا بودم وقتی من رو نمیدیدی و حافظهی کوتاه مدتت درحال فروپاشی بود.من اونجا بودم وقتی خودت رو سعی میکردی از پنجره به بیرون پرت کنی، وقتی شبها درد داشتی و ناله میکردی و وقتی بابا اذیتت میکرد. حتی وقتی تورو داخل گور گذاشتن و روت خاک ریختن..با خودم گفتم اگه بلند بشی و خاک رو کنار بزنی منو میبینی پشت سرت مامان..چون همیشه برات اونجام:)
تو گوشِت گفتم باید بری مامان..چون دیدم که داری درد میکشی و اونها دارن اذیتت میکنن. من اولین و آخرین دردت رو دیدم ولی نتونستم حرف بزنم.نتونستم بهشون بگم اون دستایی که به میلههای کنار تخت بسته شده، یه روزی برای دخترش لباسهای خوشگل میدوخت. نتونستم بهشون بگم که تو با اون دستها بهم زندگی دادی مامان و لعنت به من..لعنت به منی که نتونستم از در آی سیو رد بشم و بهت برسم، تورو بدزدم و ببرمت شهرقصهها..اونجا که مامانها همیشه میخندن و درد نمیکشن.
پنج سال پیش با خودم گفتم اگه مریض بشم کی درمونم میشه..اگه بغل بخوام کی دستاشو برام باز میکنه و اگه خسته بشم کی دستمو میگیره..من باهمشون کنار اومدم مامان..من با همهی نبودنات کنار اومدم ولی درد دارم هنوز. اونقدر رو دردام ستاره کشیدم و دوباره خونریزی کردن که..مامان هنوز درد دارم و هیچکس نیست و وای برمن.
ولی نگران من نباش..تو حالت خوب باشه حال منم خوبه..کنار میام مثل همیشه.پیش زندایی بمون..غذای خوب بخور، اگه سردت شد به زندایی بگو بغلت کنه و اگه دلت برام تنگ شد بیا تو خوابم. قول میدم که از الان به بعد مال خودم باشم..قول میدم تا زمانیکه خودت بیای منو نبری نیام پیشت ولی توهم قول بده طولش ندی دیگه...باشه مامان؟ من همیشه دوست داشتم زن..حتی اگه خیلی درد کشیدم و خیلی صدمه دیدم. مهم نیست ما خوبیم مامان..مراقب خودت باش لبخندِ قرمز من:)))
برچسب:
نویسنده: نوید باقری